تبليغاتX
 به نام يگانه حامي پرستوهاي بي آشيانه
 

گم شدم دربی کسی

روزهايي هست كه بن‌بست را با همه وجودم حس مي‌كنم. ديوارش را مي‌شناسم و ذره ذره‌اش را چون نابينايي با سرانگشتانم لمس می‌کنم. گويي طي اين تماس‌ها، ابعادي بسيار فراتر از اندازه‌هاي واقعي‌اش یافته است، اندازه ديوار برلين شايد. ديوار همچنان هست، گاهي رنگ مي‌بازد، اما هست. و اميد هم هست، هرچند که آنهم گاهي رنگ مي بازد، اما هست.

 


 

نوشته شده توسط ساناز در پنجشنبه هجدهم تیر 1388 ساعت 11:50 موضوع | لینک ثابت


پس از مدتها...

کسی هرگز به گلدانهای خشک قلب ما آبی نخواهد داد.

کسی هرگز کنار کوچه های شهر ما نرگس نخواهد کاشت.

کسی هرگز کبوترهای زیبا را به اوج آسمان دعوت نخواهد کرد.

دل از افسانه ها برکن.

کسی پیدا نخواهد شد.

مکن دل خوش به هر باریکه راه خالی مهجور

مبین هر کهنه چرمی را درفش کاوهء رنجور

دل از افسانه ها برکن.

وبتهای حریم ذهن را با تیشه ی اندیشه ات بشکن.

توخود اسطوره خواهی شد

اگر باور کنی خود را...


 

نوشته شده توسط ساناز در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 ساعت 21:11 موضوع | لینک ثابت


زن عشق می كارد و كینه درو می كند.

دیه اش نصف دیه توست و مجازات اعمالش با تو برابر

می تواند تنها یك همسر داشته باشد

و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی...

برای ازدواجش ــ در هر سنی ـاجازه ولی لازم است

و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی!

او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی

او بچه به دنیا می آورد و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی

او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد!!!


 

نوشته شده توسط ساناز در جمعه هفدهم آبان 1387 ساعت 14:8 موضوع | لینک ثابت


t2فقط تو می فهمی چی می گم...

همش می گفت دوسم داره نمیرم از یادش

ولی حالا فقط منم که رفتم از خیالش

می گفت اگر من نباشم اونم نیست

ولی حالا فقط منم که نیستم و اون یادش نیست

کاش یادش بود که یه روز میمرد برام

کاش نمی رفت و نمی ذاشت یه دنیا غصه برام

.

.

.

می گفتی دوسم داری و برام میمردی شب و روز

صدای خنده هام برات عشق می آورد پیش روت

پس کو اون روزای رنگارنگ؟

کو اون شعارای بلند؟

کو اون امیدای قشنگ؟

پس کو اون شبای پر ستاره ای که قولش و بهم دادی؟

کجاست پس اون زندگی و صفایی که هر روز ازش حرف می زدی؟

                                                                                             واما ادامه ددارد...


 

نوشته شده توسط ساناز در شنبه پنجم مرداد 1387 ساعت 18:18 موضوع | لینک ثابت


پدرم معذرت!

سلام سلام.

ببخشید برای روز پدر اصلا وقت نکردم آپ کنم.

به هر حال ببخشید روز همه پدر ها و پدر های آینده مبارک!


 

نوشته شده توسط ساناز در چهارشنبه دوم مرداد 1387 ساعت 9:52 موضوع | لینک ثابت


کاش می توانستم مادر باشم؟؟؟

The image “http://tinypic.info/files/e3b8kt3xsh7rr4ohiku7.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

The image “http://tinypic.info/files/uk5ftt2geqdfrfw175nj.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

The image “http://tinypic.info/files/yp0q6if2iue7cahjhvlk.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

The image “http://tinypic.info/files/vju5l9jz2vssm8p7phvk.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

 

روزتان مبارک.


 

نوشته شده توسط ساناز در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 9:54 موضوع | لینک ثابت


برای اونایی که دوسم دارن...برای اونایی که دوسشون دارم

 


 

نوشته شده توسط ساناز در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 13:29 موضوع | لینک ثابت


بریده ام...بریده

خسته شدم، بریدم!

از همه چیز خسته شدم.

از خودم،از دیگران.

کاش تموم می شدم.

کاش آخر زندگی همین نقطه ای بود که وایسادم.

خسته شددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددم.

خسته...

من (( او )) ندارم!


 

نوشته شده توسط ساناز در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 ساعت 23:11 موضوع | لینک ثابت


از خدا تا تنهایی من...!

گفت:در مقام گل سرخ باش

گفتم:چگونه؟

گفت:ایاک نعبد و ایاک نستعین

گفتم:تنها تو را می پرستیم و تنها از تو یاری می جوییم

گفت: از رب یا خویش؟

گل از رب در مقام تسلیم محض یاری می جوید

بشر چه؟

گفتم:من هم تسلیم هستم

گفت:تسلیم به مقام دل بود نه کلام

به دلم نگریستم

غرق منیت و غرور می تپید

گفت:خود شکن ،آیینه شکستن خطاست

به درون رفتم.خود راشکستم...تندیسی دیگر آمد

خود را شکستم.....تندیسی دیگر آمد

....

گفت:اهدنا اصراط المستقیم

فریاد زدم،ما را به راه راست هدایت فرما

تمام سلول های بدن آدم را دیدم

....

هر کس به سوئی می دوید

زنجیر های پیوسته نا مرئی را دیدم

فریاد زدم

اهدنا اصراط المستقیم

باز بی قراری آتشین بشریت

باز فرار از یکی شدن

باز زنجیر خاکستری نفرت

باز......

تا خواست بگوید،صراط الذین انعمت علیهم

ملتمسانه گفتم:اندر این ظلمت شب آب حیاتمان ده

اینبار نگاهم کرد

جانم سوخت

گفت: قطره ای تو را بس،که هنوز در مقام گل سرخ هم نرسیده ای

که هنوز بشریت در پی خویش،خویش را گم کرده

آهی کشید و گفت :

غیرالمغضوب علیهم و الضالین

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت

در بین کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت

آنها در رابطه به موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند

وقتی به موضوع ((خدا)) رسید

آرایشگر گفت : من باور نمیکنم خدا هم وجود داشته باشد

مشتری پرسید

چرا باور نمیکنی؟

آرایشگرجواب داد

کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد

به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟

بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟

اگر خدا وجود میداشت نباید درد و رنجی وجود داشت

نمیتوانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه میداد این همه درد و رنج و

جود داشته باشد

مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد. چون نمیخواست جر و بحث کند

آرایشگر کارش را تمام کرد و

مشتری از مغازه بیرون رفت

به محض اینکه از مغازه بیرون آمد

مردی را دید با موهای بلند و کثیف

و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده

ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد

و به آرایشگر گفت

میدانی چیست! به نظر من آرایشگر ها هم وجود ندارند

آرایشگر گفت

چرا چنین حرفی میزنی؟

من اینجا هستم. من آرایشگرم

همین الان موهای تو را کوتاه کردم

مشتری با اعتراض گفت

نه. آرایشگرها وجود ندارند

چون اگر وجود داشتند. هیچکس مثل مردی که

بیرون است. با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمیشد

آرایشگر: نه بابا !  آرایشگرها  وجود دارند

موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند

مشتری تائید کرد: دقیقا نکته همین است

خدا هم وجود دارد

فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمیگردند

برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد

 

و باز من مانده ام تنهای تنها!

در غروب رفتن تو لحظه هايم را شکستم

زير بارون جدايی با خيال تو نشستم
بی تو تنها گريه کردم تو شبهای بی ستاره

انتظارت رو کشيدم تا که برگردی دوباره
پشت شيشه روز و شبها دل به بارون ميسپارم

من برای گريه هايم چشمه ها رو کم ميارم
انتظار با تو بودن منو از پا در مياره

ترس از اين دارم که بی تو تا ابد چشمام بباره

و باز مانده ام من با یک دنیا خاطره ی خاک خورده و مبهم...

و هنوز درگیرم تنها چیزی که از اون روزا خیلی زیاد مونده به جا اینه که پس تو کی میای؟؟؟؟؟

تنهایی سخته به خدا، سخته و هیچ کس نفهمید بعد رفتنت چی کشید این دل ساده ام.بازم دلم گرفته...
به یاد اون روزا که...
sa
 کاش همه چیز دروغ بود و کاش...
 
رسیده ام به جایی که دیگر ندارم به هیچ جهت راهی...
 
 

 

 


 

نوشته شده توسط ساناز در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 ساعت 14:51 موضوع | لینک ثابت


تقدیم به کسی که تمام ذهنم درگیر اوست...

هر گامی که در زندگی بر می دارم

                                              نشانه ای از یک ادعاست

                                                                                که مدام تکرار می شود

گام اول:

            همیشه در کنارت خواهم بود.

گام دوم :

            هر لحظه بیش از پیش دوستت خواهم داشت .

گام سوم :

            همیشه بین ما عشق جاری خواهد بود .

            به گمانم 

                        پنهانی ترین اسرار یک عاشق را 

                                                                   می توان از چشمانش فهمید.

                               چشمان من همیشه تو را فریاد خواهند کرد .

تویی که فقط به خاطر وجود نازنینت هستم و هستم...

 


 

نوشته شده توسط ساناز در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 ساعت 15:13 موضوع | لینک ثابت


و اما اخرین پست 86

سلام عزیزان من!خوبین؟

سال خیلی خوبی رو برای همتون آرزو می کنم.این آخرین پستیه که دارم امسال آپ می کنم.

برای همتون آرزوی سعادت و خوشبختی می کنم.

برام دعا کنین.

                        سال نو مبارک.


 

نوشته شده توسط ساناز در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 11:14 موضوع | لینک ثابت


بوی عید

 

 ايرانيان جشن ها وآيين هايي دارند که يکي از آن ها نوروز است. نوروز بزرگترين جشن ايرانيان است. در نوروز هفت چيزدر روي سفره وجود دارد که اول آنها با سين شروع شده است. جذاب ترين قسمت نوروز ، نام سفره است. اسم اين سفره سفره ي هفت سين نام دارد. سفره ي هفت سين داراي

  1. سير: براي پاکيزگي
  2. سرکه: براي پاکيزگي
  3. سماق: براي پاکيزگي
  4. سنجد: تولد
  5. سمنو: نماد خوبي و رشد گياه
  6. سبزه: موجب فراواني برکت مي شود
  7. سيب: نمادي از زايش

است. گل هايي که سفره ي هفت سين را خشبو مي کند، سنبل و سوسن هستند. نوروز از اول بهار آغاز مي شود.شروع شدن سال جديد براي هر کشوري به دين، فرهنگ و نژاد آنها ربط دارد.

 

 

 


 

نوشته شده توسط ساناز در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت 18:38 موضوع | لینک ثابت


سلام دوستای من خوبین؟

از اینکه اینقدر به من لطف دارین ممنون.

وقتی می بینم اینقدر خوبین و من تنها نمی ذارین مشکلاتم و فراموش می کنم.

برام دعا کنین این روزا خیلی درگیری ذهنی دارم.

بعضی وقتا تا حدی میرسه که می خوام منفجر شم.

به خدا شرمنده که اینجوری آپ می کنم و دلتون می گیره ها!

آخه من که جز شما دوستای خوبم کسی رو ندارم که بخوام به درد دلام گوش کنه.


 

نوشته شده توسط ساناز در دوشنبه بیستم اسفند 1386 ساعت 8:35 موضوع | لینک ثابت


تنهام نذارین!

سلام!

خوبین؟من به دعاهای شما عزیزان احتیاج دارم. دوست دارم باهام همدردی کنین.

یه مشکلی برام پیش اومده البته نمی دونم باید اسمش و بذارم مشکل یا نه؟

ولی هر چی که هست داره اذیتم می کنه.

دعا کنین از این کارم نتیجه مثبت بگیرم.آخه به خدا دیگه طاقت بی نتیجگی رو ندارم.

برام دعا کنین باور کنم که خوبم.

از خودم متنفر می شم، از خودم بدم میاد بدون اینکه بدونم چرا؟

شاید واقعا من بدم که اینقدر بد می بینم یا شاید مصلحت خداست.

یا... یا... یا...

نمی دونم!فقط خسته ام، زیاد.

آدم نتیجه ی اعمال خودش و می گیره ولی نمی دونم چرا نمی تونم منطقی باشم و قبول کنم که اشتباه کردم و این بلا تکلیفی تاوان اشتباه خودم.

آخه منم می خوام اشتباهاتم و بندازم گردن قسمت! اصلا زندگی را سپرده در ره عشق و به کف هر چه باد آباد هان؟

ولی آخه اینجوری هم که نمی شه که.کاش می تونستم رک وراست مشکلم رو بهتون بگم ولی نمی شه.فقط برام دعا کنین.

عاجزانه به دعای شما عزیزان محتاجم!تنهام نذارین.

دعا کنین چیزی که دارم از دست ندم.


 

نوشته شده توسط ساناز در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ساعت 15:46 موضوع | لینک ثابت


شارلاتان

خیلی خالی بند شدم نه؟

هی می گم نمی آپم ولی باز هی می آپم.

آخه من دوستون دارم.

از همتون بابت نظرات قشنگتون ممنون.


 

نوشته شده توسط ساناز در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 23:21 موضوع | لینک ثابت


میرم تا دلتون واسم تنگ بشه...

یه مدتی نمی آپم.

می خوام ببینم وقتی نیستم چقدر تنهام نمی ذارین.

خداییش همه ی پست هام استحقاق نظر دهی دارن دیگه؟

این طور نیست؟

چرا بی انصاف نباشین هست.

به هر حال دوستون دارم منتظرتونم.


 

نوشته شده توسط ساناز در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 15:42 موضوع | لینک ثابت


من امشب می میرم...

و تو رفتي تنها
آخر قصه ي ما اينجا بود
خداحافظ همان کلامي بود
که تو در پشت خنده ها کشتي
( و در آن لحظه هيچ حرفي نيست )
نازنينم خداحافظ
پشت سر هيچ نگاهي به هرچه مانده مکن
شب و روز من با تنهايي
مثل يک برگ زير پاي بي تفاوتي است
تو برو
ماندن من مرگ من است ...
نازنينم خداحافظ
تو خودت شاخه اي از فاصله را هديه ام آوردي
تو خودت خواستي که دور از هم
شعله خاطره ها را به دست باد دهيم
و من ميان بهت و غرور
حرف آخر را زدم ...
نازنينم خدافظ
بعد از تو نه سوي دگري خواهم رفت
که ببخشايمش هر آنچه که در قلبم هست
و نه دستي به کسي خواهم داد
اگر از سمت سادگي به سوي من آيد
( به من آموختي که به دنيا بايد
با غريبان آميخت ، از غريبان آموخت )
نازنينم خداحافظ
ببخش من را گر بي بهانه اي تو را به سوي خود خواندم
آن زماني که بهانه تمام ماندن بود
من فقط جوشيدم
همه حرفي تازه بودند و
من فقط خنديدم
ببخش من را گر هرچه که مي آمد با من ، گفتم ...
نازنينم خداحافظ
من تو را مي بخشم
اگر باور نکردي آنچه با من بود
اگر حتي نديدي قطره اي را که براي تو بروي گونه ي تنهايي ام خشکيد
يا حتي نفهميدي چگونه دوستت داشتم ...
نازنينم خداحافظ
نخواهم گفت هرگز نقشي از تو
پيش چشمانم نخواهم ماند
نخواهم گفت هرگز هيچ جايي نيستت در کنج تنهايي من
هرگز نخواهم گفت ديگر نگاهي نيست
آهي نيست
يا از ياد خواهم برد آن حرفي که بر قلبم تو حک کردي ...
نازنينم خداحافظ
ياد آن روز بخير که به تو مي گفتم
(( خداحافظ ولي مردانه بايد گفت تاپيوند و ريشه هست پا بر جا
و تا خورشيد مي تابد
و تا اينجاست دستي و دلي از مرگ بي پروا ...))
نازنينم خداحافظ
ميان ما هر آنچه بود ، گذشت
من و تو سوي فرداها روان هستيم
پريد از چشمهايم خواب ديروزت
من و تو ، حال تفسير ميان دو غريبه در جهان هستيم...............


 

نوشته شده توسط ساناز در پنجشنبه نهم اسفند 1386 ساعت 1:28 موضوع | لینک ثابت


بازم دلم گرفت،نوشتم...

یه احساسه غریبه!

نمی دونم که چیه؟ یا که می خواد با من و عقایدم چکار کنه؟

کاش می تونستم بفهمم تا کجای این جاده ی پر پیچ و خم نا هموار باید برم و فقط یک چیز را تجسم کنم:"ورود ممنوع"!

به دیواری رسیده ام که بلند است بلند!

پر از آجرهای سیاه که همه شان با صدایی نخراشیده به من می خندند.

با نگاهی سنگین به من خسته و افسرده و زار می نگرند.

می گویند تو را دوست می داشت، برای بدست آوردنت تلاش کرد و همه خواهان تو بودند

اما ... نشد!

گویا قسمت نبوده.این حرف آنهاست ولی...

دنیایی که تصور می کردم چه شد؟ آن زیبا کناری که قولش را به من داده بود چه؟آن چه شد؟

همه فدای قسمت شدند؟؟؟

نه!به خدا نه!

همه ی آنها فدای غروری شدند که حاضر نشد شکسته شود تا دل من نشکند.

غرور او حفظ شد اما دل من...

دل کوچک و ساده ی من خرد شد.

دلم می خواهد فریاد بزنم... با تمام وجودم فریاد بزنم!

سینه ام را بگشایم و بگویم

آآآی مردم!...آآی مردم!

ببینید قلب تکه تکه شده ی مرا.

زندگانیم تیره و تار شد

خوراک چشمانم اشک و خوراک قلبم غم شد.

خنده از لبانم رفت گلویم پر بغض شد اما...

کاش می فهمید همه ی وجودم مملو از عشق اوست.

کاش یک بار جواب گریه های بی امانم را می داد.

کاش فقط یک بار با دستان گرمش گونه هایم را نوازش می کرد.

دلم می خواست با همه ی غم هایم

فقط یک بار سرم را بر سینه اش می گذاشتم و از دلتنگیهایم برایش می گفتم.

ولی او حتی گوشی هم برای شنیدنشان نداشت دیگر.


 

نوشته شده توسط ساناز در دوشنبه ششم اسفند 1386 ساعت 19:19 موضوع | لینک ثابت


حرفهای نگفته ام.

دلم تنگ است

شیشه ی دلم چنان سنگ است

هوا سرد است و دستانم خالی

.

.

.

کسی نیست تا صدایش کنم و در گوشش زمزمه ی دلتنگیم را جاری سازم.

همه شان دو رنگند...نه اصلا هزار رنگند...

کاش کسی بود تا با او درد دل می کردم

خسته ام

تنهایم

آری...من خدا را دارم می دانم ولی...

هنوز یاد نگرفته ام که چطور با او درد دل کنم

.

.

.

صدایش را که شنیدم دلم نلرزید صدایم هم همین طور

اما دلم تنگ شد

برای خودش، برای دلش، برای تنهایی اش، و برای عقایدش حتی.

او را نمی دانم ولی

خودش گفته بود با دیگریست

دروغ می گفت یا نه نمی دانم ولی

من دلتنگم

دلتنگ شبی که گفتم و می گفت اشتباه بود

خسته ام

افسرده ام و زار و پریشان

وا ژه ها هم دیگر یاریم نمی کنند

.

.

.

سراغم را نمی گیری بی مروت؟؟؟؟

 


 

نوشته شده توسط ساناز در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 ساعت 1:8 موضوع | لینک ثابت


می آیم...

عشق


 

نوشته شده توسط ساناز در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 ساعت 2:5 موضوع | لینک ثابت


تقدیم به عزیزکم!

عزیز من! گل من!

با تمام وجود دوستت دارم...


 

نوشته شده توسط ساناز در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 ساعت 2:3 موضوع | لینک ثابت


نیمه شب عشقولانه!

ولنتاین بر شما عاشقان مبارک!

           هر روزتان مملو از عشق باد!

                                      مملو از محبت...

                                                        صفا...

                                                            صمیمیت...

                                                                       و دوستی...!

پرواز حتی با کوچکترین بال ها هم امکان پذیر است،بهانه ای نیاور!

 

  

               


 

نوشته شده توسط ساناز در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 ساعت 1:55 موضوع | لینک ثابت


خاک من!

و این خاک پاک ایران زمین است!

       میراثی که به جا ماندو قدرش ندانستند.

                    میراثی از پدرانمان، میراثی از نسل آریا، میراثی از کورش و داریوش کبیر!

و من از این خاکم

             از این نسلم

                       نسلی که دویست سال حکومت کرد.

Par30Pic.Blogfa.Com


 

نوشته شده توسط ساناز در شنبه بیستم بهمن 1386 ساعت 10:6 موضوع | لینک ثابت


نوشته ی من!

بعد از مدتها دوباره نوشتم...

زندگی را دوست دارم بی بهانه، صادقانه، عاشقانه!

گفته بودید مجهول، اما مجهول چرا؟

       همه چیز معلوم است؛معلول نه بلکه معلوم چرا که علتی دارد.

به پاکی دانه برف؛

                به صافی آسمان یلدا؛

                                        به گرمای تابستان؛

که همه چیز معلوم است،واضح است و جای هیچ شکّی نیست.

شک نکن چرا که تردید ندارم.

             تردید نکن چرا که مطمئنم.

مطمئن بودم روزی می آیی و تمام می شود آن تنهایی وحشتناک پر از نفرت

و تو ای پر مدعا در وادی عشق که نه بلکه فریب... مطمئن باش و برو؛ دل من سخت شکست

... و حال در اوج لحظات پر از عشقیم که محو زیبایی اش شده ام.

شک ندارم ولی می ترسم.

              تردید نمی کنم ولی از ترس می لرزم.

می ترسم دوباره اسیر قسمت نا مروتی گردم.

امّا نه...

این بار عزمم را جزم کرده ام؛

                   و با تمام قوا به جنگش می روم.

             نه... عشق را نمی گویم؛

    قسمت را می گویم!..... قسمتی که مرا مدتها در ناباوری از دست دادن کسی گذاشت که...

و امّا...

می خواهمش که به هر قیمتی و به هر مشقّت و ذلتی.

                                          عزیزکم!تا همیشه برایت می نویسم

                                                   و دوستت خواهم داشت.

 فرشته ی تُپُلک شبهای بی قراری ام!!!

 


 

نوشته شده توسط ساناز در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 ساعت 18:57 موضوع | لینک ثابت


برای عزیزکم!

بارون

تو زلالي مث بارون ، مث لحظه هاي روشن

                      تو همون خوني تو رگهام ، واسه ي ترانه خوندن

                                     اگه قطره اشکي بودم روي گونه هات مي موندم

                                                      توي قصه هاي عاشق شعر چشماتو ميخوندم

                                       مث پروانه تو باغ سبز چشماي تو بودم

              توي آسمون خنده ، واسه تو غزل سرودم

  من دلم ميخواد که با تو سري به ابرا بزنم

                                        واسه خوشبخت شدنت دعا کنم به آسمون

                                                       بوي بارون بگيره تو نـــم نــــم خيالمون

                                                             تو روزاي سخت دلتنگي من تورو ميخوام و بس

                          ميون حسرت و ترديد و جدايي تو برام يه همنفس

              غصه هام از جنس بغض کوچه هاي آبيه

      اما وقتي با تو باشم شبامون مهتابيه

                                       سايه ي روشني از عشق و اميد تو منم

                                                    لحظه لحظه هاي عمرم بغض تلخ رو ميشکنم

                                                                         بيا با من  تو مهربون و همزبون عاشقم

                                        دستمو بگير تو دستات واسه ي دقايقم

            چه روزا و چه شبايي که شدي همسفرم

حالا من از غم و غصه هاي تو باخبرم

        

                         

 

فرهاد من دوستت دارم!


 

نوشته شده توسط ساناز در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 ساعت 17:11 موضوع | لینک ثابت


عشق یعنی...

عاشقی یعنی همین

چه گریز یست ز من؟

چه شتابیست به راه؟

به چه خواهی بردن در شبی این همه تاریک پناه ؟

مرمرین پله آن غرفه عاج

لحظه ها رو دریاب

چشم فردا کور است

 


 

نوشته شده توسط ساناز در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 ساعت 10:7 موضوع | لینک ثابت


جدی!

تا تمام نظرا تم رو از نظرات قشنگتون پر نکنین دیگه آپ نمی کنم!

جدی گفتما!!!دوستون دارم.منتظرم!

 


 

نوشته شده توسط ساناز در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 ساعت 9:52 موضوع | لینک ثابت


وخداوند عشق را آفرید...

و تنها تو را دوست خواهم داشت!

              خدا حافظ تنهایی

و عشقم را نثار تو خواهم کرد فقط!

                خدا حافظ تنهایی

برای تو فقط آغوش باز خواهم کرد و تنها برای تو خواهم مرد!!!

               خدا حافظ تنهایی

و اما عشق...


 

نوشته شده توسط ساناز در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 ساعت 9:47 موضوع | لینک ثابت


بدون شرح!

Image By Pic.Blogfa.Com

من عاشق این عکسم شما چطور؟؟؟


 

نوشته شده توسط ساناز در شنبه سیزدهم بهمن 1386 ساعت 16:5 موضوع | لینک ثابت


به پا خیز,طوفانی شو,فریاد بکش

 

                     لحظه ی عاشقی

امروز وقت عاشقی است.لحظه لحظه ی دلدادگی است فردا دیر است چون شاید نیاید.امروز مال ماست

چرا با عشق آن را متبرک نکنیم؟!

چرا ساده نگوییم دوستت دارم؟

  

                      

دوست دارم با شکستن قوائد پرواز رها یه سویت پرواز کنم و در این اوج گیری مستانه  فرشتگان را هم جا بگذارم......

                      

بنویس از غربت و تنهایی...

بنویس از لحظه های تلخ هجران...

بنویس از چشمانی که از فراق تو بارانی اند...

بنویس از روز های بهاری که در کویر دلم زندانی اند...


 

نوشته شده توسط ساناز در شنبه سیزدهم بهمن 1386 ساعت 16:2 موضوع | لینک ثابت